|
|
|
|
|
سلام... اول يه تفأل به ديوان حافظ ميزنم: قتل اين خسته بشمشير تو تقدير نبود ورنه هيچ از دل بيرحم تو تقصير نبود يا رب آئينهي حسن تو چه جوهر دارد كه در او آه مرا قوت تأثير نبود دیروز مجلهي جوانان رو گرفتم(مجلهي مورد علاقهام)البته من خيلي بيانصافم چون گاهي اونو ميخرم و اگه از خوانندگان اين مجله باشيد شايد بدونيد اول سراغ چه صفحهاي رفتم...اگه نميدونيد اون صفحه،صفحهي مجهول بود... بگذريم شما رو از پروژهاي باخبر كنم كه من و دوستم حدود يكساله براي شركت در جشنوارهي خوارزمي براش دوندگي ميكنيم كاش ارزششو داشته باشه برامون دعا كنيد كه در انجام پروژمون موفق بشيم... و حرف آخر امسال تحویل سال برا تحویل حال ما هم دعا کنید البته قبلش دعا برا سلامتی خودتون و آقا امام زمان و ظهورشون دعا برا شفای بیماران و عاقبت بخیری همه ی مردم... غریب یادتون نره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه |
||
|
|
|
|
|
به به می بینم که دوستای قدیمی دیگه سر نمی زنن حالا دیدی چی شد پنج شنبه نزدیک بود بی غریب حالا جریانش چیه...تصادف مهمش اینه که خدا رو شکر بعد که رسیدیم به مقصد اصلی (که در اصل باید ۲ ساعت طول می کشید و حدودا با معطل ماندمان در اورژانس) گریه و زاری شروع شد...من یکی که گریه ام نگرفت... خلاصه همش گریه و زاری الان که صحنه ی تصادف یادم میاد فکر می کنم تابلویی که بهش خوردیم«از سرعت خود بکاهید»بود... که بنده خدا بابای ما هول کرد پاشو گذاشت روی گاز(بجای ترمز)... اول تشکر از مأموران راهنمایی رانندگی که واقعاهر چی می گن به خاطر مردمه...از جمله بستن کمربند ایمنی که جون مامان بابامو نجات داد... دوم...خلاصه وقتی رسیدیم اونجا و بعد از آرام گرفتن قضایا...شروع کردن چند نفری با موبایل هاشون(بنده ندارم) به قول معروف بلوتوث و اس ام اس بازی کنند بقول سهراب سپهری: چشمها راباید شست جور دیگر باید دید شاید بینش من باید عوض بشه...نمی دونم...به هر حال تا بی غریب نشدید نظر بدید... |
||
|
|
|
|
|
سلام...
خوب بحث امروزمون چی باشه؟؟؟کارهای روزانه ی من چطوره؟؟؟ صبح ساعت ۵ با صدای ساعت بیدار می شم..یکساعت دنبال دکمه ی صدا خفه کن می گردم بعد که ساکتش کردم دوباره می گیرم می خوابم...تا ساعت ۵/۶...بیدار میشم...اتاقمو جم و جور می کنم..کتابا رو می چینم تو کیفم...صبحانه رو اکثر اوقات خودم آماده می کنم...و تنهایی هم صبحانه می خورم...یه اعتراف کنم مهروز و عمو دوربینی رو هم نگاه می کنم برنامه ی تو مدرسمون اگه کلاس بعدی فیزیک ریاضی زیست زبان یا از اینا باشه که می خونیم..در غیر اینصورت می زنه به سر مون و مدرسه رو می ذاریم رو سرمون...آخر سالهم انضباط ۲۰ چون نمی تونن مچمون رو بگیرن البته چند روز پیش مدیرمون مچمون رو گرفت ولی از اونجایی که کلاسمون طبقه دومه کسی دستش به ما نمی رسه
|
||
|
|
|
|
|
آخه اين رسمشه منم كه سوژه ندارم بهش گير بدم به شما گير ميدم... اصلا تمام حرفام تكراريه...آها يه سوژه...چهارشنبه سوري..... -
|
||
|
|
|
|
|
آهای تو که داری نوشته هامو می خونی من یه غریبم
برا آشنایی کافیه... من شاعر نیستم... نویسنده هم نیستم... یعنی نویسنده هستم اما نیستم... من نویسنده هستم و هیچ نیستم... به من گفتند دنیا دو روز است اما... خودشان روز اول رفتند... به من گفتند گریه نکن... حیف است چشمهایت... اما چشم هاشان خشکیده از گریه... من با قلم و نوشتن گریه می کنم... همینطوری هم گریه می کنم... از خدا هیچ نمی خواهم... اما قانع نیستم... امیدوار نیستم... دیوانه هستم... دیوانه ی شعرهای سهراب... او رؤیا نبود...رؤیایی بود...در رؤیا بود... من هدف ندارم...اما هدفدارم کرده اند... مرگ... هدف من اجباری است... و جهنم جایی برای زندگی... |
||
|
|
|
|
|
يادش به خير...شلمچه...طلائيه...اروندكنار فاو...سوسنگرد هويزه...دهلاويه چذابه...فكه خدايا يعني ميشه دوباره قسمتم بشه كه دوباره برم اونجا در جوار شهيدان... راست ميگن شهدا زنده هستند اونجا كه بوديم انگار هنوز اونجا بودنمن فكر ميكردم شلمچه يا طلائيه يه بيابونه...ولي وقتي رفتم اونجا فهميدم جاي زندگي ما بيابونه و اونجا بهشت بود اونجا رفتن روي مين كه دنيا رو رها كنند خدايا اونجا چه جايي بود كه آدم ازش دل نميكند فقط چفيه،پلاك و يه سر بند و يه ذهن پر از خاطرات يادش به خير...هر كس يه گوشه نشسته بود به حال خودش گريه ميكرد... كاشكي جنگ تموم نميشد ميشديم كربلايي... خدايا من خيلي بدم...من در حق شهدا بد كردم...من دلشون رو...شكستم خدايا كمكم كن... *** |
||