|
|
|
|
|
سلام... راستی...اونایی که دوستم دارن بدونن که خیلی دوستشون دارم.... |
||
|
|
|
|
|
بر گشتم بی هیچ انگیزه ای....شاید به خاطر استخاره ای که کردم...شاید لازم بود که برگردم....نميتونستم وبلاگم تنها جايي كه حس ميكنم يه نفر به حرفام گوش ميده رو حذف كنم...فكر ميكنم همين همت روي پا ايستادن به خاطر خداست....
شب سردي است، و من افسرده راه دوري است، و پايي خسته تيرگي هست و چراغي مرده *** مي كنم، تنها، از جاده عبور دور ماندند ز من آدم ها سايه اي از سر ديوار گذشت غمي افروز مرا بر غم ها *** فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني *** نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است هر دم اين بانگ بر آرم از دل واي، اين شب چقدر تاريك است *** خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟ *** مثل اين است كه شب نمناك است ديگران را هم غم هست به دل غم من، ليك، غمي غمناك است |
||
|
|
|
|
|
بابا آب داد....
***
|
||
|
|
|
|
|
سلامي به گرمي دلهاي شما توي اين زمستون سرد چند مدتي سر نزدم...كارتم تموم شده بود شرمنده...راستی از راهنمایی ها نصیحتا و نظراتتون ممنونم...این روزها بعضی از شماها منو خیلی امیدوار کردید البته امیدوار که نه منو به خودم آوردید و باعث شدید من به سمت خدا برگردم...واقعا اینو راست میگم اگه متوجه شده باشید وبلاگم یه تغییراتی کرد به خاطر همون افراد هست...من به آخر خط رسیده بودم اما کمکم کرد....واقعا ازش ممنونم که باعث شد من راهمو عوض کنم... **************************کوتاه از دکتر شریعتی**************************** خواستم بگويم كه: فاطمه دختر خديجه بزرگ است |
||
|
|
|
|
|
سلام به نام او كه يادش حقيقتاً آرامبخش دلهاست باور كنيد هر چي فكر ميكنم چيزي به يادم نمياد تا براتون بنويسم...الان دارم يكي از آثار زيباي حاج سليم مؤذن زادهي اردبيلي رو گوش ميدم كه فقط ميدونم دربارهي حضرت زينب هست...از اونجايي كه من آذري بلد نيستم نميفهمم چي ميگه...ولي خيلي اين زبان رو دوست دارم...دكتر علي شريعتي گفته:عشق بينايي را ميگيرد و دوست داشتن بينايي ميبخشد...من كه هنوز نفهميدم عشق چيه،دوست داشتن چيه...خيلي از دست خودم ناراحتم...اصلا از خودم بدم مياد از افكارم از كارهام از حرفام...شايد بگم يه دو سه سالي هست كه اينطوري شدم...به همين خاطر به اينجا رو آوردم...اما اينجا هم نميخوام شما رو ناراحت كنم...اصلا تاسوعا و عاشورا پايم رو از خونه بيرون نذاشتم...همش از پنجره بيرون رو نگاه ميكردم و هر چي بهم گفتن برو بيرون نرفتم...نميدونم چم شده بود...وقتي باهام صحبت ميكنند اصلا نميفهمم چي ميگن و يه جورايي تو فكرم....شب عاشورا رفته بوديم مسجد گلستان شهدا(ببخشيد منظورم همون قبرستونه دور از جون همتون)همش از پنجره بيرون رو نگاه ميكردم...قبرها رو نگاه ميكردم انگار باور نميكردم روزي خودمم همونجا زير يك خروار خاك دفن ميشم...با اين حال ميگفتم خوش به حال اونا...باور نميكنم بزرگ ميشم...بعضيها بهم ميگن غريب تو چرا يه جوري هستي(به جاي غريب اسم اصليم رو ميگن)حرفات با همه فرق ميكنه...من خيلي آدم نامردي هستم چون هر چي ميشه ميگم خدايا چرا؟ از اينكه تحملم كرديد و پاي حرف دلم نشستيد ممنون...اگه دلخور شديد ببخشيد...التماس دعا...يا علي...خدانگه دار... |
||