تبليغاتX
به سراغ من اگر می آیید پشت دیوارم
غریبانه

سلام...
بعد از اون بازگشت تلخ سعي مي‌كنم اينبار به ياري خدا وبلاگم رو پر بارتر كنم...
نمي دونم چرا ولي توي بعضي وبلاگها كه مي‌رم خيلي از نوشته‌هاي درونش خوشم مياد ولي هر چي خودم سعي مي‌كنم نمي‌تونم مثل اونا قشنگ بنويسم...خوب امروز مي‌خوام از معرفي خودم شروع كنم...نمي‌دونم شايد جالب نباشه ولي خوب برا شروع بد نيست مي‌خوام بيشتر از نظر روحيه باهام آشنا بشيد...از بچگي عاشق پزشكي بودم...شايد بعضي ها ندونن...
و هميشه با چسب زخم و پنبه و باند و از اين چيزا سر و كله‌ي خودم رو مي‌بستم...يا عروسكهاي بدبختم رو زير تيغ جراحي مي‌بردم...الان هم خيلي دوست دارم دندانپزشك بشم...روحيه‌ي عجيبي دارم...البته با جذاب بودن اشتباه نشه من اصلا جذاب نيستم...اعتماد به نفسم متوسطه...كمي احساساتي هستم...البته بماند كه دوستام بهم مي‌گن خيلي بي احساسم هستم خوشبختانه يا بدبختانه خيلي پر حرف هستم...و در حرف زدن كم نمي‌يارم(اگر هم كم آوردم قبول مي‌كنم) مسؤليت پذير نيستم ولي عاشق مسؤليت! رشته‌ي تحصيليم فعلا تجربيه...عاشق رشته‌ام هستم...ديوونه‌ي كاراي تحقيقاتي ام...واي به روزي كه بزنم تو خط نااميدي...يعني واويلا...آسمون رو روي سر خودم خراب مي‌كنم...آدم سياسي‌اي هستم(با سياستمدار اشتباه نشه)و خوشم مياد در اين مورد بحث كنم...اگه تا به حال فهميديد عاشق شعرهاي سهراب سپهري و نيما يوشيج هستم...عاشق موسيقي هستم...خواننده‌ي مورد علاقه‌اي ندارم يعني هر چي باشه گوش مي‌دم...گهگاهي برا تفريح ارگ مي‌زنم...گرجي زبان هستم اما نه نژادپرست...و علاوه بر گرجستان ايران رو هم خيلي دوست دارم...نيمه مذهبي‌ام...غذاي مورد علاقه هم ندارم اما به شدت از كله پاچه،سيرابي و نوشابه بدم مياد(توهين نشه)...از ماتيز و ام وي ام خوشم مياد...ورزش شنا و اسكي...خيلي هم دوست دارم يه سفر به ژاپن برم...شهرم فريدونشهر رو خيلي دوست دارم...و عاشق طبيعتش هستم...خيلي توي حرفام از اين شاخه به اون شاخه مي‌پرم مثل همين حالا...رنگ صورتي و آبي(خصوصا كم رنگش رو)خيلي دوست دارم...گهگاهي بدجوري آدم رو مي ذارم سركار...
خصوصيات بدم:همون نااميديم...گاهي اوقات بداخلاق مي‌شم...از بچه‌هاي سمج خوشم نمياد...پر حرفي‌...بقيه‌اش هم بماند...خصوصيت خوب هم خدا مي‌دونه...فعلا براي آغاز فكر كنم كافي باشه...

راستی...اونایی که دوستم دارن بدونن که خیلی دوستشون دارم.... 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 22:30  توسط غریب  | 

بر گشتم بی هیچ انگیزه ای....شاید به خاطر استخاره ای که کردم...شاید لازم بود که برگردم....نمي‌تونستم وبلاگم تنها جايي كه حس مي‌كنم يه نفر به حرفام گوش مي‌ده رو حذف كنم...فكر مي‌كنم همين همت روي پا ايستادن به خاطر خداست....

شب سردي است، و من افسرده

راه دوري است، و پايي خسته

تيرگي هست و چراغي مرده

***

مي كنم، تنها، از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سايه اي از سر ديوار گذشت

غمي افروز مرا بر غم ها

***

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني

***

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل

واي، اين شب چقدر تاريك است

***

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

***

مثل اين است كه شب نمناك است

ديگران را هم غم هست به دل

غم من، ليك، غمي غمناك است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 18:6  توسط غریب  | 

بابا آب داد....
مامان نان داد....
و خدا زندگي داد...
كوله‌بار سفر مي‌بندم براي رهايي از كنج قفس جنون...و دستاني از عشق خالي...قامت به‌زانو در‌آمده ام توقع ندارم دستانم را براي ايستادنم بگيري...عمري در غريبي گذشت چه كس پاسخ لحظه‌هاي غريبي‌ام را خواهد داد...

***
نسيم فرح بخش بهاري عطر گلها را به هر طرف پراكنده است
و من مدهوش و مبهوت اين مناظر در انتظار ورود تو هستم
اما افسوس تو زماني خواهي آمد كه بهار ديگر وجود ندارد
و عفريت خزان همه جا را پژمرده ساخته است.

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 16:17  توسط غریب  | 

سلامي به گرمي دلهاي شما توي اين زمستون سرد چند مدتي سر نزدم...كارتم تموم شده بود شرمنده...راستی از راهنمایی ها نصیحتا و نظراتتون ممنونم...این روزها بعضی از شماها منو خیلی امیدوار کردید البته امیدوار که نه منو به خودم آوردید و باعث شدید من به سمت خدا برگردم...واقعا اینو راست میگم اگه متوجه شده باشید وبلاگم یه تغییراتی کرد به خاطر همون افراد هست...من به آخر خط رسیده بودم اما کمکم کرد....واقعا ازش ممنونم که باعث شد من راهمو عوض کنم...

**************************کوتاه از دکتر شریعتی****************************

خواستم بگويم كه: فاطمه دختر خديجه بزرگ است
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 14:39  توسط غریب  | 

سلام

به نام او كه يادش حقيقتاً آرامبخش دلهاست

باور كنيد هر چي فكر مي‌كنم چيزي به يادم نمياد تا براتون بنويسم...الان دارم يكي از آثار زيباي حاج سليم مؤذن زاده‌ي اردبيلي رو گوش مي‌دم كه فقط مي‌دونم درباره‌ي حضرت زينب هست...از اونجايي كه من آذري بلد نيستم نمي‌فهمم چي مي‌گه...ولي خيلي اين زبان رو دوست دارم...دكتر علي شريعتي گفته:عشق بينايي را مي‌گيرد و دوست داشتن بينايي مي‌بخشد...من كه هنوز نفهميدم عشق چيه،دوست داشتن چيه...خيلي از دست خودم ناراحتم...اصلا از خودم بدم مياد از افكارم از كارهام از حرفام...شايد بگم يه دو سه سالي هست كه اينطوري شدم...به همين خاطر به اينجا رو آوردم...اما اينجا هم نمي‌خوام شما رو ناراحت كنم...اصلا تاسوعا و عاشورا پايم رو از خونه بيرون نذاشتم...همش از پنجره بيرون رو نگاه مي‌كردم و هر چي بهم گفتن برو بيرون نرفتم...نمي‌دونم چم شده بود...وقتي باهام صحبت مي‌كنند اصلا نمي‌فهمم چي مي‌گن و يه جورايي تو فكرم....شب عاشورا رفته بوديم مسجد گلستان شهدا(ببخشيد منظورم همون قبرستونه دور از جون همتون)همش از پنجره بيرون رو نگاه مي‌كردم...قبرها رو نگاه مي‌كردم انگار باور نمي‌كردم روزي خودمم همونجا زير يك خروار خاك دفن مي‌شم...با اين حال مي‌گفتم خوش به حال اونا...باور نمي‌كنم بزرگ مي‌شم...بعضي‌ها بهم مي‌گن غريب تو چرا يه جوري هستي(به جاي غريب اسم اصليم رو مي‌گن)حرفات با همه فرق مي‌كنه...من خيلي آدم نامردي هستم چون هر چي ميشه ميگم خدايا چرا؟

از اينكه تحملم كرديد و پاي حرف دلم نشستيد ممنون...اگه دلخور شديد ببخشيد...التماس دعا...يا علي...خدانگه دار...

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 15:12  توسط غریب  |