تبليغاتX
غريبستان

********************************************

سلام...

نگرانم نباشید...هنوز دارم نفس می کشم...نمی دونید چه بلاها که سرم نیومد...

میگن واقعیت تلخه...میگن خورشید پشت ابر نمی مونه...

خیلی روزای بدی داشتم...

حالا من با این روحیه پشت کنکوری هستم...دعام کنید...

دوستای گلم از اینکه بهم سر زدید و دلمو شاد کردید...

ازتون ممنونم...

زندگی یعنی عشق و عشق یعنی امید و نشاط!

چی بگم براتون...دیگه چیزی نمونده...

یه چیزی رو از من بیاد داشته باشید

درسته من خدوم این خصلت رو ندارم ولی حالا...

در هر حالی امید داشته باشید...

از لیمو ترشهای زندگیتون لیموناد درست کنید نه آبلیمو

دوستتون دارم خیلی زیاد

یادتون باشه که زندگی دوست داشتن بدون ترس از دوست داشته نشدنه

از صمیم قلب آرزوی موفقیت براتون دارم...

********************************************

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/13ساعت 15:39 توسط غریب |


خدایا وحشت تنهاییم کشت

کسی با قصه من آشنا نیست

در این عالم ندارم هم زبانی

به صد اندوه می نالم روا نیست

((فریدون مشیری))

کمکم کنید دوستان...دعام کنید که این روزا به شدت محتاج دعای شما هستم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/02/04ساعت 17:8 توسط غریب |


دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم         روشنی بخشم به جمعی تا که خود تنها بسوزم

چی بگم...از این روزای خسته کننده که هر روزش از دیروزش بدتره...

چی بگم وقتی تو دنیا تنهای تنها موندم...

چی بگم وقتی خدا هم دیگه انگاری منو فراموش کرده...

همه ی دوستام...همه از دستم خسته شدن...حتی شما...

دیگه باورم نمیشه کسی دوستم داشته باشه...

غریبی امونم رو بریده...

حالا من مانده ام تنهای تنها.....

دوستدار همه ی شما غریب...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/29ساعت 15:51 توسط غریب |


زندگي شايد

يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيل از آن مي‌گذرد

زندگي شايد

طفلي ست كه از مدرسه باز مي‌گردد

به اميد ديدار دوباره...ببخشيد خيلي كم نوشتم...

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/01/18ساعت 14:40 توسط غریب |


سلام...

اول يه تفأل به ديوان حافظ مي‌زنم:

قتل اين خسته بشمشير تو تقدير نبود            ورنه هيچ از دل بي‌رحم تو تقصير نبود

يا رب آئينه‌ي حسن تو چه جوهر دارد                         كه در او آه مرا قوت تأثير نبود

دیروز مجله‌ي جوانان رو گرفتم(مجله‌ي مورد علاقه‌ام)البته من خيلي بي‌انصافم چون گاهي اونو مي‌خرم و اگه از خوانندگان اين مجله باشيد شايد بدونيد اول سراغ چه صفحه‌اي رفتم...اگه نمي‌دونيد اون صفحه،صفحه‌ي مجهول بود...من هيچ وقت براي مجله‌ها يا مسابقات تلفني نامه ننوشتم...نمي‌دونم شايد جرأت نكردم ترسيدم بهم بخندن يا به نظرم نامه‌ام خيلي مسخره بوده و دليلم براي نامه ننوشتن به مجهول اين بوده...

بگذريم شما رو از پروژه‌اي باخبر كنم كه من و دوستم حدود يكساله براي شركت در جشنواره‌ي خوارزمي براش دوندگي مي‌كنيم كاش ارزششو داشته باشه برامون دعا كنيد كه در انجام پروژمون موفق بشيم...

من هيچ وقت جرأت نكردم درباره‌ي عشق حرفي بزنم...الان هم نمي‌دونم چي بگم اما هميشه به عاشق‌هايي مثل ليلي و مجنون،خسرو و شيرين و ويس و رامين غبطه مي‌خورم...دروغ مي‌گم اگه بگم تا به حال عاشق نشدم...اتفاقا يه رقيب هم داشتم(فكر كنيد ديگه چي ميشه)خلاصه البته من عاشق نبودم...چون اگه بودم هنوزم اين حسو بهش داشتم...الان ديگه اون برام مرده...ديگه سعي مي‌كنم عاشق نشم... خوشبختانه هنوزم با كسي دوست نشدم...اما چيز عجيب اينه كه من وقتي دوم راهنمايي بودم با يكي از همكلاسي هام خيلي دوست بودم(يا به عبارتي دوست صميمي‌ام بود)من خيلي دوستش داشتم هميشه براش نامه مي‌‌نوشتم و اونو با سليقه تزئين كرده و بهش مي‌دادم...اما نمي‌دونستم يه روزي دوست جون جونيم بشه رقيبم اونم رقيب...خنده داره نه؟؟؟

و حرف آخر امسال تحویل سال برا تحویل حال ما هم دعا کنید البته قبلش دعا برا سلامتی خودتون و آقا امام زمان و ظهورشون دعا برا شفای بیماران و عاقبت بخیری همه ی مردم...

غریب یادتون نره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/25ساعت 15:28 توسط غریب |


به به می بینم که دوستای قدیمی دیگه سر نمی زنن...

حالا دیدی چی شد پنج شنبه نزدیک بود بی غریب بشید...

حالا جریانش چیه...تصادف کردیم...ماشینمون هم خدا بیامرزدش تو پارکینگ نیروی انتظامیه...

مهمش اینه که خدا رو شکر هممون سالمٍ بقول داداشم(درب و داغون) بودیم...

بعد که رسیدیم به مقصد اصلی (که در اصل باید ۲ ساعت طول می کشید و حدودا با معطل ماندمان در اورژانس) گریه و زاری شروع شد...من یکی که گریه ام نگرفت...

خلاصه همش گریه و زاری و حتی هر از چند گاهی خنده تا اینکه امروز یعنی شنبه به سلامتی برگشتیم...

الان که صحنه ی تصادف یادم میاد فکر می کنم تابلویی که بهش خوردیم«از سرعت خود بکاهید»بود...

که بنده خدا بابای ما هول کرد پاشو گذاشت روی گاز(بجای ترمز)...

اول تشکر از مأموران راهنمایی رانندگی که واقعاهر چی می گن به خاطر مردمه...از جمله بستن کمربند ایمنی که جون مامان بابامو نجات داد...

دوم...خلاصه وقتی رسیدیم اونجا و بعد از آرام گرفتن قضایا...شروع کردن چند نفری با موبایل هاشون(بنده ندارم) به قول معروف بلوتوث و اس ام اس بازی کنند...بابا رفتیم اونجا جمع بشیم که همدیگه رو ببینیم...اینم معضل اجتماعیه دیگه...بابا نزنید می دونم شماها هم موبایل دارید ولی خدائیش هرچیزی به جای خود...باشه...

بقول سهراب سپهری:

چشمها راباید شست

 جور دیگر باید دید

شاید بینش من باید عوض بشه...نمی دونم...به هر حال تا بی غریب نشدید نظر بدید...

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/18ساعت 18:36 توسط غریب |


سلام...

خوب بحث امروزمون چی باشه؟؟؟کارهای روزانه ی من چطوره؟؟؟

صبح ساعت ۵ با صدای ساعت بیدار می شم..یکساعت دنبال دکمه ی صدا خفه کن می گردم بعد که ساکتش کردم دوباره می گیرم می خوابم...تا ساعت ۵/۶...بیدار میشم...اتاقمو جم و جور می کنم..کتابا رو می چینم تو کیفم...صبحانه رو اکثر اوقات خودم آماده می کنم...و تنهایی هم صبحانه می خورم...یه اعتراف کنم مهروز و عمو دوربینی رو هم نگاه می کنم...بعد ساعت ۲۵/۷ میرم مدرسه...ساعت۳۰/۷ میرسم مدرسه........بعد مدرسه ساعت ۱۵/۱می رسم خونه...نهار می خورم تا ساعت ۲ کارهای شخصی...تا۳ خواب و بعدشم درس و اینترنت...تا ۳۰/۵ که آستانه رو می بینم...و شب هم دوباره درس...البته لازم به ذکره که خرخوان نیستم......شب ساعت۱۱ شروع می کنم خاطرات روزانه رو توی دفترم بنویسم در حالی که به یه موسیقی سنتی از رادیو گوش می دم اگه سنتی هم نبود پاپ...

برنامه ی تو مدرسمون اگه کلاس بعدی فیزیک ریاضی زیست زبان یا از اینا باشه که می خونیم..در غیر اینصورت می زنه به سر مون و مدرسه رو می ذاریم رو سرمون...آخر سالهم انضباط ۲۰ چون نمی تونن مچمون رو بگیرن البته چند روز پیش مدیرمون مچمون رو گرفت ولی از اونجایی که کلاسمون طبقه دومه کسی دستش به ما نمی رسه...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت 23:7 توسط غریب |


آخه اين رسمشه...هر وقت بهتون سر مي‌زنم به زور وبلاگهاتون رو به روز كرديد...

منم كه سوژه ندارم بهش گير بدم به شما گير مي‌دم...

اصلا تمام حرفام تكراريه...آها يه سوژه...چهارشنبه سوري.....
در شب چهارشنبه سوري كه ديگه مخفف مي‌گم (چ) مردم ايران ميان يه چنتا از اين درختاي بدبخت رو كه مثلا براي زيباسازي شهر كاشته مي‌شن از ريشه يا از هر جاي ديگه كارش رو مي‌سازن و با نفت كه همون طلاي سياه مملكته و آمريكا هزاران هزارتا از آدمها رو به خاطر بدست آوردنش كشته و با فندك و كبريت و از اين مخلفات به آتش مي‌كشندخوب اين از حفظ محيط زيست...خلاصه بعدش نوبت اينه كه مثل اسپند رو آتيش بپرند و خودشون رو به آتيش بكشند(البته خداي نا كرده)...بعد هم مبلغ هنگفتي رو بپردازن براي جراحي پلاستيك صورت و بعد هم كه ديگه برا سال بعد درس عبرتي ميشه تا به جاي اينكه رو آتيش بپرند...از روي آتيش بپرند كه اونم دردسرهاي خودشو داره...بعد هم كه مثل(البته بلا نسبت شما و بعضي ها) مثل آمريكايي ها مردم رو هدف مي‌گيرند و با ترقه و ديناميت و ...بچه‌ي جوون مردم رو ناكار مي‌كنند... يا اينكه مي‌رن رو تپه ها و كوه‌ها(اينو خودم ديدم) يه لاستيك اتومبيل رو آتش مي‌زنند
و هلش مي‌دن پايين...كافيه يه آدم خوش شانس اون پايينها قدم بزنه...خدا به خودش و خونوادش رحم كنه خلاصه اينكه :

ايهاالناس اگه از جونتون سير شديد قبلا همانگ کنید مردم خودشون از پیش شما بکشن کنار...تا برا تحویل سال و حال حداقل جون سالم به در ببرند...
چرا با يه بي احتياطي عيد و شادي رو برا يه بچه،جوون و پدر مادرهامون عزا بكنيم...
بي خطر هم ميشه چهار شنبه سوري بهمون خوش بگذره...
اينطوري روي هممون برا هميشه خندون مي‌مونه...
راستي موقع خوردن شيريني عيد ما رو يادتون نره...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 14:49 توسط غریب |


آهای تو که داری نوشته هامو می خونی      من یه غریبم

برا آشنایی کافیه...

من شاعر نیستم...

نویسنده هم نیستم...

یعنی نویسنده هستم اما نیستم...

من نویسنده هستم و هیچ نیستم...

به من گفتند دنیا دو روز است اما...

خودشان روز اول رفتند...

به من گفتند گریه نکن...

حیف است چشمهایت...

اما چشم هاشان خشکیده از گریه...

من با قلم و نوشتن گریه می کنم...

همینطوری هم گریه می کنم...

از خدا هیچ نمی خواهم...

اما قانع نیستم...

امیدوار نیستم...

دیوانه هستم...

دیوانه ی شعرهای سهراب...

او رؤیا نبود...رؤیایی بود...در رؤیا بود...

من هدف ندارم...اما هدفدارم کرده اند...

مرگ...

هدف من اجباری است...

و جهنم جایی برای زندگی...

+ نوشته شده در شنبه 1386/12/04ساعت 14:25 توسط غریب |


يادش به خير...شلمچه...طلائيه...اروندكنار
فاو...سوسنگرد
هويزه...دهلاويه
چذابه...فكه
خدايا يعني ميشه دوباره قسمتم بشه كه دوباره برم اونجا در جوار شهيدان...
راست مي‌گن شهدا زنده هستند اونجا كه بوديم انگار هنوز اونجا بودنمن فكر مي‌كردم شلمچه يا طلائيه يه بيابونه...ولي وقتي رفتم اونجا فهميدم جاي زندگي ما بيابونه و اونجا بهشت بود
اونجا رفتن روي مين كه دنيا رو رها كنند
خدايا اونجا چه جايي بود كه آدم ازش دل نمي‌كند
فقط چفيه،پلاك و يه سر بند و يه ذهن پر از خاطرات
يادش به خير...هر كس يه گوشه نشسته بود به حال خودش گريه مي‌كرد...
كاشكي جنگ تموم نمي‌شد مي‌شديم كربلايي...
خدايا من خيلي بدم...من در حق شهدا بد كردم...من دلشون رو...شكستم
خدايا كمكم كن...

***
و من شاعري نمي‌دانم اما مي‌نويسم
بسيجي شهيد جبهه،مظلوم شهر
چه تابلوي عجيبي در روزنامه بود
"بن بست تبليغات اسلامي"
و چراغهاي قرمز اينجا چقدر طولاني است
دلم سخت گرفته آقا
بيا كه مرهم اين زخم كيسه‌اي نمك است
دلم براي تركشهاي سرگردان و تيرهاي
غيب گرفته است
اما ارائه‌ي كارت شناسايي الزامي است
و من يك بسيجي ام
و...
ارائه‌ي كارت شناسايي الزامي است
اوكي!
من شاعر نيستم،يك بسيجي‌ام
از قضا از شعر آنقدر نمي‌دانم
كه از اتم
من شاعر نيستم
اما از شاعران بي‌درد همان‌قدر بيزارم
كه از زنان سيگاري پشت چراغ قرمز
"پارك وي"
و از كرمهاي سفيد كننده‌ي صورت
كه به رنگ توالت‌هاي شهر "وين" است
سخت دلتنگم
از وزن و قافيه بيزارم،از سخنرانان
بي درد هم
منبري كه بر آن فرياد نزنند
بدرد خرك ژيمناستيك هم نمي‌خورد
منبع: تقويم يادياران

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02ساعت 16:10 توسط غریب |